خیلی وقت بود که میخواستم رزا را از پوشک بگیرم. چند ماه پیش هم دو تا از این قصری های کودک از خواهرم گرفته بودم که رزا ازش استفاده کنه اما اصلا باهاشون ارتباط برقرار نکرد ! تا اینکه 4 روز پیش همسر اومد خونه و گفت یکی از همکارهام گفته شما که توی خونه توالت فرنگی دارید چرا از این تبدیل های توالت فرنگی واسش نمیگیرید؟؟ گفتم چی هست؟؟ گفت یه چیزیه که گذاشته میشه روی توالت فرنگی تا سایزش را واسه بچه کوچیک کنه. خلاصه همسر فرداش رفت خرید و اومد و هر دومون متعجب شدیم که رزا با دیدنش چقدر ذوق کرد!! روش عکس شخصیت های کارتون inside out را داشت که رزا از اون روز روزی چند بار میگه همونی را بذار برام که روی توالتم عکسشون هست . تازگی که یاد گرفته میگه برام inside out را بذار !خلاصه که با این یکی حسابی ارتباط برقرار کرد و در کمال ناباوری بعد از تنها دو سه روز کاملا یاد گرفت و از دیروز دیگه پوشک را بطور کل گذاشتم کنار و جالب اینجاست که دیگه بدون هیچ خطایی موقعی که دسشویی داره اعلام میکنه . به وقت دو سال و 6 ماه و 10 روزگی این مرحله ی سخت و مهم را هم پشت سر گذاشتیم موفقیت بزرگی بود واسه باباش که دیگه لازم نیست پوشک های نایاب را با این قیمت گزاف بخره !!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 11:22 توسط بانو
|
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
توی تمام دوران مدرسه توی دوستیابی مشکل داشتم. مشکل حاد!! البته دوران ابتدایی خوب بود اما از بعد اون همه چی عوض شد. خودمم نمیدونم چرا! دوران راهنمایی اوجش بود. عمق فاجعه هم چند ماه اول از اول راهنمایی بود. شاید چون بعد دو سال تازه از خارج از کشور برگشته بودیم .همه خیال میکردند من یه دختر مغرور عوضی ام که خودم را بالاتر از بقیه میدونم و کسی را در حدی نمیبینم که بخوام باهاش دوست بشم!! این را بعد که با چند تا از بچه ها دوست شدم بهم گفتند. گفتند تو چقدر خوب و صمیمی هستی در حالی که ما اون اوایل خیال میکردیم خیلی مغروری و نمیخوای با کسی دوست بشی! اما من تمام اون روزها از شدت تنهایی در دلم زار میزدم . آرزوم بود با کسی دوست بشم اما بلد نبودم چجوری !!!! من اون دختر تنهای غمگین مدرسه بودم که هیچ دوستی نداشت!! اونقدر این شرایط برام سخت بود که از مدرسه رفتن بیزار بودم.حتی نمیتونم شدت عجز و غمم را بیان کنم !! نمیتونستم دردم را هم به کسی بگم!! زنگ های تفریح برام عذاب بزرگتری بود . همه بچه ها با دوستاشون بودند اما من تک و تنها اغلب توی کلاس میموندم یا یه گوشه توی حیاط می ایستادم تا اینکه یه روز معلم پرورشیمون صدام زد و گفت فلانی اومده از من خواسته از تو بخوام که باهاش دوست بشی چون خیلی دلش میخواد با تو دوست بشه !!!!!! و من که از شنیدن این خبر چقدرررررررر خوشحال شدم !! یه نفر خواسته بود من باهاش دوست بشم !!!! آخی چه دختر خوبی هم بود. هنوزم اسمش یادمه!! راستی چرا این کارو کرده بود؟؟ شاید اون تنها کسی بود که فهمیده بود من از روی غرورم نیست که دوستی ندارم . شاید اون تونسته بود من را درک کنه و رنج و غمی که اون زمان برام به عمق یه اقیانوس بود را بفهمه !! بعدش دیگه یادم نیست که چجوری با بقیه
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری
برچسب:
نویسنده: یاسین شاکری